داستانه اميدم با هامه خوبي ها بدي هاش ديگه برام تموم شده بود و من به كسي فكر نميكردم البته دروغ نگم دلم بعضي وقتا مخصوصاً نزديكاي غروب كه مامانم هم نبودخيلي هواشو ميكرد اما ديگه چاره اي نبود باز پناه آوردم به نت انقدر مشهور شده بودم كه وقتي ميرفتم تو روم كه چت كنم او.نجاي كه ميرفتم بيش تر از 30 تا يوزر جمع ميشد سر به سر همه ميذاشتم و همه رو اذيت ميكردم . يه پسر بود كه اسمه چتيش "زلزله" بود خداييش هم زلزله ي روم بود و هرجا كه ميرفت ميتركوند همش ميگفت و ميخنديد و سر به سر همه ميذاشت منم كه مرض داشتم وبايد همه ي يوزر هارو ميشناختم با روش هايي كه بعد از تجربه ي قريب به 6 نوع پسر متفاوت به دست آورده بودم شروع كردم به سر به سر گذاشتن با اون و هي اذيتش كردم تا اينكه يه شب كه داشتم باهاش شوخي ميكردم بهم گفت آي دي ياهوتو بده يه دقيقه كار واجب باهات دارم منم سريع بهش دادم تو ياهو بهم گفت تا حالا دختر به شيطوني و حاضر جوابيه من نديده و از من خيلي خوشش اومده بهم گفت كه اسمش بهزاده و 24 سالشه گفت كه تازگي ها با دوست دخترش قطع رابطه كرده و دنبال يه دختر خوب ميگرده كه باهاش دوست شه منم كه كلاً يه خاصيتي دارم نميتونم به كسي نه بگم باهاش دوست شدم حالا ديگه لوس شردنام شده بود واسه بهزاد نميدونم چرا اما خيلي از آقايون وقتي باهاشون بچه گونه حرف ميزدم مجذوبم ميشدن و بهزاد تا جايي با اين روش تحت كنتترل من بود كه اگه بهش ميكفتم " باباييه من با اون دوستت نرو" ميگفت چشم و نمي رفت يا وقتايي كه از دستم خيلي عصباني بود ميگفتم "باباييه من ببشين" ديگه تموم بود و حتي حرفشم نميزد يادمه يه شب تا صبح باهم صحبت كرديم از خانوادش برام گفت ازينكه چند تا خاله داره چه جورين و اووووووووووه كلي چيزاي ديگه اما لابلاي حرفاش بهم گفت كه اگه نخوام باهاش س-ك-س داشته باشم ولم ميكنه و ميره منم كه از اين حرفا بدم ميومد و كلاً بهشون حساسيت داشتم بهش گفتم كه باشه قبوله فقط چون من امسال كنكور دارم الان شرايطشو ندارم كه واسه اولين بار اينو تجربه كنم و بايد بهم اجازه بدي كه يه كم خودمو آماده كنم اونوقت حتماً قبول ميكنم چون من عاشقتم و نميخوام به خاطره چيز مسخره اي مثله س-ك-س تورو از دست بدم اونم كه منو دوست داشت خوشحال شد و بهم گفت كه حاضره تا بعد از كنكور هم به خاطره من صبر كنه منم خوشحال ازين كه نقشم ميگيره و ميتونم به اهدافم برسم هر روز خودمو بيش تر و بيش تر تو دلش جا ميكردم انقدر عاشقش كردم كه خدا ميدونه دوسشم داشتما اما ديوونه بود گيراي الكي ميداد شب عاشورا من داشتم با عمم و عموم ميرفتم بيرون كه مثلا عزاداري (پسراي مثلاً عزادار ) رو نگاه كنيم من به بهزاد گفتم كه دارم ميرم گفت مگه از من اجازه گرفتي گفتم آخه با دوستام كه نيستم با خانوادمم گفت نميشه بري گفتم لوس نشو من به عمم اينا گفتم ميام اما گفت نه حق نداري بري همين كه من ميگم و رو حرفم هم حرف نزن زنگ ميزنم خونه باشي منم گفتم باشه و رفتم زنگ زد بهم كه كجايي گفتم خونه گفت دروغ ميگي گفتم نه خونه ام و خلاصه با هزار بدبختي راضيش كردم به مامان بزرگمم گفتم كه هركي زنگ زد گفت ترنم كجاست بگو حمومه كلي هم سفارش كردم كه هر بار يه جوري بپيچون كه كسي نفهمه من بيرونم اونم گفت باشه يه ساعت بعدش بهزاد زنگ زده بود خونه مامانيم بهش گفته بود ترنم رفته بيرون اما سپرده كه اگه تو زنگ زدي من بگم حمومه ، البته بيچاره بهزاد حقم داشت نگران باشه بعداً فهميدم كه پسرا خيلي زرنگن و يه چيزايي رو كه ما ميخوايم قايم كنيم خيلي زود ميفهمن من همون شب با يه پسري دوست شدم كه اسمش محسن بود و خيلي هم خوشگل بود اما چون وسط قصه ي بهزاد و چيز مهمي نداره چون يه بار بيرون رفتيم و اون ميخواست همونجا تو خيابون هم از رو لباس فيض ببره و من نذاشتم هر دو به قطعاين رابطه راضي شديم ازش ميگذرم و فقط تو آماره آخر اسمشو ميارم ، خلاصه اون شب كلاً منو به باد داد و انقدر بهزاد داد و بي داد كرد كه خدا ميدونه گفت من فقط ميخواستم تو از پر رو بازيت كم كني و بگي كه اجازه بده ومن برم چون اينجوري هم ياد ميگرفتي كه هر كاري رو سر خود انجام ندي هم اينگه اين غرور مسخرتو كم كني و اينكه ثابت كني دوسم داري يه هفته هم باهام قهر بود خلاصه ديوونه بازي هاش اينجوري بودن و من همه رو تحمل ميكردم و فقط اميدوار بودم كه تلافي كنم حسه شيرينيه حسه انتقام به آدم انرژي ميده تمام اين حرفارو تحمل ميكردم تا روزي كه .........
ازون روز به بعد ديگه نميفهميدم كه چيكار ميكنم كجا ميرم چي ميخورم فقط به حماقته خودم پي برده بودم واز خودم بدم ميومد همش دنبال بهانه بودم كه از خودمو زمينو زمان ايراد بگيرم خيلي سخته كه آدم بدونه يكي دوسش داره اما نميخواد باهاش باشه از دنيا بدم ميومد اما اميدوار بودم به اينكه با لوس بازي هاي قبليم بتونم درستش كنم اما اشتباه كردم اميد من يه پسر 20 ساله نبود كه با چهار تا لوس بازي گول بخوره ودوباره بشه هموني كه بود قبولش برام سخت بود به فكر جنگيدن افتادم با همه ي دنيا كه نميخواست من اميد داشته باشم همش از سر و كولش بالا ميرفتم و طبق عادت مسخرم كه هركسي رو دوست دارم انقدر بهش گير ميدم كه اعصابش داغون شه و در بره شروع كردم به گير دادن يه روز كه خيلي خسته بود بهم گفت ترنم تمومش كن منم جيغ زدم گفتم نميكنم من ميخوام عشقت باشم هموني كه بودم اينجوري نميتونم تو داري اذيتم مكيكني دارم ميميرم از بس غصه خوردم اميد گفت من فكر ميكردم تو بيخيالي نميدونستم از رفتار من اذيت ميشي دويتت دارو و خداحافظ توام ديگه نه به من زنگ بزن نه اصلاً منو يادت بمونه فكر كن خواب بوده اينو ديگه نميتونستم تحمل كنم اون موقع گفتم به درك از بس كه پر روام اما بعدش ديدم نميتونم گفتم بي خياله غرور اس ام اس كه حرف نيست غرورم نميشكنه ازون روز به بعدم هر روز و هر شب براش مسيج ميزدم كه من بي تو نميتونم اميد اذيت نكن و .................. يه شب بعد از دو هفته كه جواب نميداد اس ام اس داد كه فردا بهم زنگ بزن كارت دارم فرداش تو مدرسه دلم داشت زير و رو ميشد رسيدم بهش زنگ زدم با بدترين لحني كه ميتونست باهام حرف زد گفت مگه به آدم چند بار يه حرفو ميزنن بهت گفتم ديگه به من كاري نداشته باش حتما بايد بهت فحش بدم تا ولم كني من اصلا دوستت نداشتم بچه بودي گفتم گولت ميزنم يه حالي بهم ميدي نشد ولم كن برو ميخوام با عشقم راحت باشم تو ناراحتش ميكني . من واسه اولين بار همه چيزمو از دست رفته ميديدم عشقمو تكيه گاهمو بزرگترمو از همه مهم تر غرورمو كه همه چيزم بود ديگه ازون نميتونستم بگذرم ميدونستم كه دوسم داشته و دروغ ميگه نداشتم ميدونستم كه غيرتيه لجبازي شروع شد و منو كشوند اينجايي كه الان هستم ديگه از عشق هيچي تو دلم نمونده بود از اميد و خاطراتش حالم بهم ميخورد ازون روز به بعد عينه جاني ها منتظره يكي بودم كه آتيشش بزنم و بسوزونمش با زبون بشه يا با كارهام هيچ فرقي برام نداشت با هر پسرس تو نت حرف ميزدم با صاحب يكي ازين روم ها دوست شدم و ادمين گرفتم ميدونستم اميد بدش ميومد من بلند بخندم ميگفت خنده هات سكسيه منم تمام مدتي كه اميد بود تو روم حرف ميزدم . قربون صدقه ي علي ميرفتم علي صاحبه روم بود كه توي شهرك غرب فست فود داشت بلند بلند ميخنديدم و وقتي صحبت ميكرد عصبي بودنو از صداش تشخيص ميدادم يه جوري با كنايه حرف ميزدم و چيزايي ميگفتم كه تا مغز استخوانش ميسوخت و من كيف ميكردم كه دارم زجرش ميدم خوردش ميكنم تنها پسري كه خيلي منو خورد كرد اما هنوزم حاضرم جلوي همه بزنه تو گوشم ولي يه تو نشنوه اون اشك آخر بود به جزاون غرورم بقيه دوستامو رواني ميكرد حتي براي همونم هرگز نتونستم پاي تلفن بهش بگم دوسش دارم يا حضوري بگم فقط وقتي اس ام اس ميدادم مهربون بودم و اينم بزرگترين مشكله منه غرور بيجا جاهايي كه بايد خودمو بگيرم و سنگين باشو بي غرور و سبكم اما جاهاي ديگه امان از من بعد از اميد اولين باري بود كه قليون كشيدم تلقين بود اما حس ميكردم آرومم ميكنه بي حال ميشدم يه ماه از صبح تا شب قليون ميكشيدم كه ديگه ريه هام بهم ريخت و از سرم افتاد اما هنوزم عاشقشم دو هفته همونطوري ادامه داشت تا اينكه يه شب اميد بهم اس ام اس داد كه من به كمكت احتياج دارم گفتم بزنگ ببينم چي ميگي زنگ زد و يه كم نصيحتم كرد كه اينكارا زشته بدم گفت چند تا سوال زبان داشته كه به ذهنش نرسيده از كي بپرسه پنج شنبه بود گفت الان مهمونيم فكر نميكردم جواب بدي واسه همين زنگ زدم كه اگه ندادي اصرار كنم گفت فردا ظهر بهت زنگ ميزنم گفتم باشه فردا ظهر زنگ زد سر كار بود باهم حرف زديم من بهش گفتم كه هيچ وقت اون حرفايي كه بهم زد و نميبخشم گفتم تلافيه كارتو خدا سرت در مياره نه من شايد فكر كنين خرافاتيم اما من اعتقاد دارم بهش دلمو واقعاً شكونده بود قرار بود دوباره زنگ بزنه اما نزد دو روز بعد من زنگ زدم دوستش بود گفن اميد بيمارستانه حالشم بده باش دعا كنين گفتم چشه جواب نداد و گفت بعدا زنگ زدم به واهرش گفت كه جمعه ظهر داشته پاي دستگاه كار ميكرده قلاب حمل بار كنده ميشه و يكي از قطعه هاي كشتي ميوفته رو پاش عملش كرده بودن سه تا از انگشتاي پاشم قطع شده بود وقتي باهاش حرف زدم آروم بود و مهربون گفتم اشكال نداره شايد حكمتي توشه خدا دوستت داره همه حرفامو شنيد اما آخرش بهم گفت ترنم حساب بي حساب تلافي كردي به محض اينكه افتاد رو پام تو حالته بيهوشي صدات تو گوشم بود كه ميگفتي من نميبخشمت ميشنيدك كه يكي ميگفت شكستنه دله آدما بزرگترين گناهه . ديگه بهش زنگ نزدم كه داغونش نكنم تموم شد قصه ي من و اميد من موندم و يه دنيا خاطره بعدا فهميدم كه اميد هم به اون پاكي كه من فكر ميكردم نبوده با خيلي از دختراي كوچيكتر از خود دوست بوده اكثرا با همه اينجوري صحبت ميكرده اما نميدونم چرا باورم نميشه كه اين احساسشم دروغ بوده باشه ازون قضيه سه سال ميگذره اما من اندازه ي يه آدمه سي ساله تجربه دارم هرچقدر كه ميشد تو گند كاري فرو رفتم و دارم ميرم مينويسم كه كمكم كنين مرسي از حوصلتون دوستون دارم تا بعد....
سلام
امروزم بقيشو ميگم كه اگه احياناً مردم اين داستانه تموم شده باشه گفتم با يكي آشنا شدم كه به نظرم پسر خوبي اومد الان كه بهش فكر ميكنم هي به خودم ميگم آخه احمق اميد چي نداشت كه فكر كردي اون ازش بهتره؟ بيچاره واسه تولدم يه دست كامل لباس برام خريده بود شال و مانتو و شلوار و كيف و كفش و اون دوتاي ديگه كه قابل گفتن نيست انقدر خوش سليقه بود و همه رو باهم ست كرده بود كه من هميشه فكر ميكردم اگه هزار سال ميگشتم انقدر قشنگ نميتونستم لباس بخرم اما نميدونم هميشه با خودم فكر ميكنم من لايقه اميد و عشقش نبودم و خدا چون اينو ميدونست از من گرفتش و بدترين حالتش هم اين بود كه خودم از دستش دادم كه تا آخر عمر حسرتش به دلم بمونه ولي ديگه فراموشش كردم چون باهاش خاطره هاي خيلي خوبي داشتم هيچ وقت براش گريه نكرم به جز دو بار كه الان تعريفش ميكنم خلاصه اون روز شماره رو گرفتم و تا دو هفته بعدش هم باهردوشون دوست بودم اميد احساس ميكرد كه من سرد شدمو دارم ازش دور ميشم واسه همينم بيش تر خودشو بهم نزديك ميكرد شبا زنگ ميزد و تا دم صبح باهام حرف ميزد و از زندگيي كه ميخواست برام بسازه تعريف ميكرد مننم كه تو يه دنياي ديگه بودم فكر ميكردم حالا كه سهيل همين شرايط رو توي تهران داره چرا من بايد اونو قبول كنم؟ بعدم اميد خيلي به نظرم لوس مسومد فكر ميكردم چون پا به پاي من عينه بچه ها مياد يعني اين كه بچس خودمو خيلي بزرگ ميديدم از بعد از اميد هم عادت كردم كه حرف حرفه من باشه و سر اشك آخر هم صرفاً واسه همين كنار رفتم خلاصه كه خيلي دور بر داشته بودمفكر ميكردم من فرشتمو اونم تو سنه 17 سالگي خدا دو تا از فرشته هاشو برام فرستاده تا من بينشون انتخاب كنم پس تو اين شرايط چرا اوني كه نزديكتره نه؟ يكي نبود بهم بگه بي چشم و رو پستي تا چه حد ؟ خيلي بده كه آدم وقتي به گذشته بر ميگرده بهانه اي براي سرزنش كزدنه خودش داشته باشه . شروع كردم به بهانه گيري به پر و پاي اميد ميپيچيدم بعضي وقتا الكي بهش ميگفتم تو دروغ ميگي منو دوست داري ميدونستم كه اوجه زمانه كارشه و ده دقيقه هم براش ده دقيقس يه اشتباه يا يه سهل انگاري ميتونست كارشو داغون كنه اما كيه كه بفهمه گير داده بودم اگه راست ميگي بايد بياي تهران و منو عقد كني هي ميگفت عزيزم مامانت گفته تا مدرسش تموم نشه نميشه اما خره من يه پا داشت يادم رفت بگم وسطاي دوستيم با اميد مامانم با يه آقايي كه الان شوهرشه آشنا شده بود و من بد اخلاقي ميكردم اميد انقدر باهام حرف زد تا راضيم كرد ميگفت ببين تو كه تنها نميشي من هميشه كنارتم اما من نفهم تر از اين بودم كه عشقه پاكو بفهمم يادمه يه هفته مونده بود به نيمه ي شعبان به اميد گفتم ديگه نميخوام باهات باشم بهم خنديد گفت داري دروغ ميگي گفتم نه دروغ واسه چي بايد بهت بگم ؟ گفت باشه من ميام تهران فقط يه هفته بهم مهلت بده كلي هم ازم خواهش كرد وقتي خواهشاشو ديدم دلم واسش سوخت نه اينكه بگي لغزيدم يا فكر كردم شايد حماقت دارم ميكنم دلم براش سوخت گفتم اميد يه هفته به من زنگ نزن بذار فكرامو بكنم خودم بهت زنگ ميزنم نزد تو تمام اين يه هفته به تنها چيزي كه فكر نكردم اميد بود از محبت اشباع شده بودم ميگفت دوستت دارم حالم بهم ميخورد روز نيمه ي شعبان زنگ زدم گفتم اميد من و تو به درد هم نميخوريم تو هم سنه عموي مني من خيلي بچم نميخوام عمرم تلف شه ديگه به حرفاش گوش ندادم نه التماسش نه گريش هيچي تكونم نداد من رفتم و اونم رفت ديگه شبا تو نت جوابشم نميدادم دلم نميخواست باهاش حرف بزنم ديگه با سهيل هم حرف نزدم از بس كه تحويلم گرفته بود فكر ميكردم خبريه ديگه جواب هيچ كسو نميداد گذشت سه هفته تموم شد و من يادي از اميد نكردم يه شب مامانم نبود من تا آخر شب تنها بودم رفتم نت اميد داشت ميخوند آهنگه منو "عاشقم من " يادش افتادم دلم براش تنگ شد باهاش حرف زدم گفتم بهم زنگ بزن يه كم سر به سرش گذاشتم عشق از صداش ميريخت مطمئن بودم كه ماله منه خودمو براش لوس كردن گفتم اميد گفت جونه دله اميد گفتم ماله من ميشي ؟ خنديد گفت عزيزه دلم قلب من هميشه ماله تو خوشحال شدم خيلي گفتم پس آشتي ؟ گفت مگه قهر بوديم ؟ گفتم پس كي مياي خواستگاريم ؟ جدي شد گفت ببين خانوم كوچولو (هميشه همينو ميگفت) من يه هفته سر كار نرفتم تو خونه زير سرم بودم فقط گريه كردم حالا نميگم فراموشت كردم اما از درد نبوودنت كم شده تو كوچولويي و من ميدونم كه نميتوني زياد با من دووم بياري اينبار اگه بري من ميميرم من كنارتم اما ازين به بعد بهم بگو داداش باور نميكنين اما دنيا رو سرم خراب شد دوباره همه چي ميچرخيد همين الانم كه ميگم بدنم داره ميلرزه هيچي بهش نگفتم ..........
خلاصه اون شب موندم تو ويلا كه برم حموم ديدم حوله ندارم رفتم سر چمدون بابام كه حولشو بردارم تو چمدونش يه شيشه مشروب بود كه نصفه بيشترشو خورده بود مامانم و اميد ميگفتن باور نكن اما من كوچيك بودم مظهر صداقت و مردونگيم بابام بود پشت و پناهم بود قوله مردونه ي بابامو قول ميدونستم بابامومرد واقعي ميديدم ازون مردا كه يا علي ميگن و دنيا رو عوض ميكنن دنيا دور سرم چرخيد داشتم با اميد حرف ميزدمو جبغ جبغ ميكردم كه حولمو نديدي و سر به سرش ميذاشتم كه يه دفعه ساكت شدم اميد فكر كردم دارم اذيتش ميكنم هي صدام كرد و گفت بس كن ديگه داري ميترسونيم اما من خشك شده بودم شايد بگين مسخرس اين كه چيزه خاصي نبوده اما نميدونم تا حالا شده احساس كنين كوهي كه فارغ از همه ي نگراني ها بهش تكيه كردينو مطمئنين كه بمره نميذاره تو ناراحت شي يه دفعه جلوي چشمات سراب شه؟ من با ديدن اون شيشه پناهمو از دست دادم آرزوهام اعتمادم به پدر و اولين مرد زندگيم همه و همه به باد رفت در عرض يه ثانيه اميد سرم داد كشيد و واسه اولين بار بهم گفت احمق بچه بازيم حدي داره تمومش كن تلفنو قطع كردم رفتم تو حموم انقدر گريه كردمو خودمو زدم تا ديگه چيزي نفهميدم يادمه اول كه چشمامو باز كردم بالا بودم احساس ميكردم نزديكه سقفم خودمو ديدم ازون بالا تو وان حموم بودم به خودم خندم گرفته بود ازون بالا چقدر چاق تر بودم اومدم برم بالا سر خودم بعد گفتم ولش كن برم بيرون ببينم پرواز چجوريه اومدم از خونه برم بيرون پسر عمومو ديدم كه داشت شيما رو بوس ميكرد خندم گرفت گفتم اين دوتار فكر ميكنن من خرم صداي مامانمو شنيدم داشت جيغ ميزد و ميگفت بيا پايين اون بالا رفتي چيكار صداي جيغش شد يه سوت بلند انقدر بلند كه احساس ميكردم داره پرده هاي گوشم سوراخ ميشه جيغ كشيدمو گفتم بسهههههههههههههههههههه از صداي خودمو زنگ تلفن بيدار شدم بعد از جيغم صداي دختر عمومو شنييدم كه در ميزد و ميگفت چي شده گفتم هيچي با اميد دعوام شده اونم كه سرش يه جا ديگه بند بود منو ول كرد و رفت زنگ تلفن قع نميشد گوشي رو برداشتم اميد بود مرده گنده پشت تلفن هق هق گريه ميكرد وميگفت ديوونه چرا اينجوري ميكني حالت خوبه سالمي گفتم آره سالمم چشمم افتادبه پاهام خوني بود نميدونستم چم شده گريه ميكردم از بچگي از خون ميترسيدم مخصوصا حالا كه خون ماله خودم بود اميد هي ميگفت بگو چي شده گفتم نميدونم يه جاييم داره خون مياد اول خندش گرفت بعد گفت چي شده براش تعريف كردمو گريه كردم اينبار ديگه گريه نميكردم ضجه ميزدم بابام برام مرده بود ديگه واقعاً مرده بود آخه فقط همين يه چيز نبود چيزاي ديگه هم قاطيش بود كه گفتنش جايز نيست واقعا برام مرده بود اميد دلداريم ميداد گريه ميكرد بهش ميگفتم تو چته ميگفت دلم ميشوزه كه چرا جاي تو نيستم بعد كه آروم شدم بلند شدم و خونارو شستم تو آينه نگاه كردم چونم شكسته بود پام سر خرده بود و چونم خورده بود به وان حموم خدا باهام بود كه فكم نشكست و دندونام خورد نشد رفتم به پسر عموم اينا كه بيرون بودن نشون دادم همون موقع بردنم دكتر و سه تا بخيه خورد هنوزم جاش هست آخرين زخم از بابام نميدونين چه روزايي به خاطرش تو بيمارستانا اينور اونور دويدو آب شدندشو ديدم به خاطر الكل ناراحتي كبد گرفته بود تا جاييكه لقمه دهنش ميذلشتم آآآآآخ كخه چه روزايي بود بگذريم اون شب به بعد ديگه با باباام حرف نزدم اما نخواستم خوردش كنم به همه گفتم حموم خيس بود با دمپايي سر خردم كلي هم مسخرم كردن ان شب واسه اولين بار به اميد گفتم بغلم كن دلم ميخواست تو بغلش باشم احساس ميكردم هم جاي پدرمه هم جايه عشقم اونم كه از خدا خواسته شروع كرد به توصيف كارايي كه دلش مشخواد تو بغلش كه هستم بكنه برام عجيب بود مني كه از تماس دست يه پسر حالم بهم ميخورد با صدا و حرفاي اميد ازين دنيا رفته بودم راستي صداش خيلي قشنگ بود آهنگ ميخوند و هميشه آهنگه عاشقم من رو برام ميخوند اون شب كمر به بالاشو شنيدم اما واسه بقيش خوابم برده بود نميدونم گفته بود يا قطع كرده بود اما خدارو شكر كه نشنيدم حداقل عشقم پاك موند فرداي اون روز برگشتيم تهران من شبا با اميد تو نت بودمو روزا ساعت 7:30 كه مامانم از خونه ميرفت و اميد ميرفت تو سرويس محل كارش زنگ ميزد تا 9 كه ميرسيد حرف ميزد من كه خواب بودم و اونم مثه بابايي كه بچشو لوس ميكنه مدام لوسم مسكرد بعد تا 11:30 كار ميكرد و ت 2 ناهاريش بود تو گرماي بندر عباس از زير كولر كه تو استراحت گاهشون بود ميومد بيرون تو محوطه و تا دو بابهام حرف ميزد يه بارم 4 ميزد كه مجبور بوديم زود قطع كنيم چون مامانم ميومد.برام از خونش كه قرار بود بشه خونمون تعريف ميكرد من ميگفتم شبايي كه تو شيفتي من چيكار كنم ميگفت من نميذارم تنها بموني خواهرم مياد پيشت خلاصه كه ديگه شده بود همه ي دنيام ازينكه من برم تو چت روم ها حرف بزنم بدش ميومد ميگفت صدات قشنگه دوست ندارم صحبت كني منم ميگفتم باشه اما ميرفتم يه روز ديدم اميد ساعته 2:45 زنگ زد همون موقع از نت اومده بودم بيرون عصباني بود هيچ وقت اونجوري نديده بودمش سرم داد زد و گفت انقدر نت نرقتنو حرف نزدن برات سخته؟ۀ منم گريم گرفت اما عينه بچه تخسا با بغض بهش گفتم كه به تو هيچ ربطي نداره گفت پس ديگه خودتم به من ربطي نداري زرم زير گريه با هق هق بهش گفتم كه از اولشم به تو ربطي نداشتم اميدو از ديت رفته ميديدم تلفنو قطع كرده بود منم عينه يتيما آهنگ عاشق من كه با صداش ضبط كرده بودمو گوش ميدادمو زار ميزدم تلفن زنگ خورد خودش بود اول بر نداشتم بعد سريع رفتم آهنگ و عوش كردمو چه خوشگل شدي امسب گذاشتم اما صدام در نميومد از بس گريه كرده بودم گوشي رو برداشتم گفت ترنمه من گريه كردي گفتم نه گفت دروغگو چرا صدات اينجوريه گفتم سرما خوردم گفت از يه ساعت پيش تا حالا؟ ديدم تابلو شده زدم به كلب بازي گفتم به تو چهاينبار زنگ بزني ميدمت به پليس گفت گوش كن يه ثانيه صداش باز خرم كرد گفت زنگ زدم بهت بگم هر كاري ميخواي بكن فقط منو كنار نذار بازيچه ميخواي من هستم ميخواي وقتتو پر كني پول ميخواي هرچي ميخواي من باشمو منو كنار تذار انقدر قربون صدقم رفت تا از خره شيطون پياده شدمو رفتم بغلشو طبق معمول خوابم برد به پيشنهاد اميد تصميم گرفتيم به مامانم زنگ بزنه و بگه اولين بار مامانم پاشو كرد تو يه كفش كه سنش زياده و اگه بخواد بگيرتت هم بايد بري بندر عباس من نمسذارم اما دومين بار ادب و تربيت اميد آرومش كرد و اجازه داد كه باهم حرف بزنيم. ديگه همه چي خوب بود دو سه ماه همينطوري گذشت مدرسه ها شروع شد و صبح ها از اميد خبري نبود من اون سال سوم دبيرستان بودمو قرار بود ديپلم كه گرفتم اميد با مامانش اينا بياد جلو همش فكر ميكردمو اين يه سالو چجوري بگذرونم اما امان ازين دل هوس باز كه اون موقع ها كه بايد پايبند ميشد نشد و حالا كه بايد بپره نشسته يه روز تو راه كلاس زبا داشتم بر ميگشتم يه پسر خيلي با نمكي اومد و خواست كه باهام دوست شه از تيپشو قيافش خوشم اومد بعدم كه باهاش حرف زدم گفت تك پسره مهندسه باباش دكتر آدرسه مطب باباشو داد و گفت كه از سنگيني من خوشش اومده خرش شدم مثه كتاب عربيا فوقع ما وقع .....
ادامه دارد...................
هيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي بمونين تو خماري تا آپ بعدي خدا خير بده بهتون ذليل نسي مادر انگشتام مردن نظر بدين خستگيم در بياد من از هيچ كس ناراحت نميشم حس كرد ي مي خواي فحش بدي هم فحش بده بوووس غوغا ديروز نيومدي؟ منتظرت بودم اما خبري ازت نبود دوستتان ميدارم
سلام
امروز انقدر از صبح كار داشتم كه وقت نكردم يه خط بنويسم خيلي سرم شلوغ بود خيلي هم خستم اما بازم دلم نيماد دل بكنم و آپ نكنم آخه خونه كه ميريم ديگه حسو حال همه كاري رو از دست ميدم واسه همينم تا وقتي اينجام ميتونم راحت بنويسم گفتم كه خيلي دلم ميخواد برسم به آخرش آخرش كه نه به قصه ي اوني كه از همه واسه گفتنش مشتاق ترم خيلي آخه ميدونين انقدري ازون نگذشته و چون قراره صادق باشم رك و راست بگم اگه هنوزم اميدي باشه و شما بهم بگين كه فكرام درسته اميدوارم كه بتونم دوباره شروعش كنم اما خوب نميخوام داستانو خراب كنم و نصفه نيمه بذارم تا اونجايي گفتم كه فهميدم پروانه و ميثم باهمن من ديگه تو رابطه ي اونا جايي نداشتم نميدونم چرا تو همه ي رابطه ها اين منم كه جامو از دست ميدم تا حالا اينجوري نبوده كه جاي كسي رو بگيرم دلمم نميخواد چون فكر ميكنم اگه ما دخترا هواي همو نداشته باشيم و به دله هم و به عشقه هم رحم نكنيم از پسرا چرا بايد توقع وفا و پايداري داشته باشيم؟ بعضي وقتا اونايي كه دوست ميشن نميدونن كه اون پسر با كسه ديگه اي هم هست يا نه اما بعضي هاميدونن و دوست دارن فخر بفروشن به اينكه تورو ول كرد و اومد دنباله من دريغ ازين كه "اين نيز بهاريست كه خزاني دارد" پروانه هم يكي از همونا بود كه دوست داشت آدمو بكوبه اون الهام دهن لق همه چيو لو داده بود و پروانه شماره منو ازش گرفته بود و هر روز بهم زنگ ميزد نصفه بيش تره حرفاش راجع به ميثم بود، ازش تعريف ميكرد ازين كه با هم بيرون رفتن ازينكه براش كادو خريد اولين بار بهم گفت تو از دوست پسرت بگو اومدم دهنمو باز كنم اما ترجيح دادم خودم خودمو خورد نكنم گفتم من دوست پسر ندارم از پسرا خوشم نمياد با وقاحت تمام خنديد و گفت " گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه اه اه بو ميده " اون لحظه انقدر دلم شكست كه خدا ميدون البته بعدش در برنامه هاي بعد ميگم كه چطور تلافيش سرش در اوم من نكردم خدا كرد.
بعد از ميثم ديگه دست از پسر بازي كشيدم با اينكه شديدا معتاد شده بودم كه با يكي حرف بزنم حتي به دعوا كردن با جنس مخالفم عادت كرده بودم اما با كسي دوست نشدم تا اين كه بعد از 7 سال دختر عموم كه همه ي بچگيمو باهم تو يه خونه بوديم و بعدش اون رفته بود آلمان برگشت من با اينكه مامانم خيلي دوست نداشت با خانواده بابام رفت و آمد كنم و ميگفت اونا مشروب خورن اهل دودن درست نيست تو بري همه ي مدت اقامت دختر عموم تو ايرانو كنارش بودم اسمش "شيما" خيلي هم به نظر من خوشگله خلاصه روزاي خوبي داشتم اون موقع شيما منو با دنياي بي سر و ته نت آشنا كرد چت كردن و يادم داد الان وقتي مينويسم كسي نميتونه انگشتامو ببينه اما اون موقع 5 دقيقه طول ميكشيد تا بنويسم چطوري من اون موقع ها ياهو چت نميكردم و هميشه ميرفتم تو چت روم "روزي" اونجا كم كم با يه پسري آشنا شدم كه اسمه چتيش ياشار بود من عادت كرده بودم وقتايي نت برم كه اون هست باهاش دردو دل ميكردم اصلا به مغزم نميرسيد كه يكي كه تو نته ميتونه بيرون از نت هم باشه و اين رابطه ممكنه عميق تر بشه من براش درد و دل ميكردم و از غصه هام ميگفتم اون موقع چون بعد از طلاق مامان اينا بود هم حال روحي من خيلي خراب بود هم حال مامانم خيلي باهم دعوامون ميشد و هميشه اين من بودم كه محكوم ميشدم من كه عزيز دردونه ي بابم بودم و هميشه با عزيزم و قربونت برم بهم ميگفتن مه اشتباه كردي حالا با كوچكترين حرفي سرم داد ميكشيدن به شخصيتم توهين ميكردن وو كتكم ميزدن با اين كه هرگز از مامانم ناراحت نيستم اما اون روزا رو فراموش نميكنم خيلي بهم سخت ميگذشت تا اينكه به پيشنهاد دختر عموم قرار شد بريم شمال من به "اميد" كه اسمه واقعيه ياشار بود گفتم كه چند روزي نميتونم بيام نت و دارم ميرم مسافرت گفت چند زور ميري گفتم نميدونم هر چند روز كه هوا خوب باشه و خوش بگذره اونجا ميمونين عينه ديوونه ها شده بود هي ميگفت نرو تروخدا نرو من گيج شده بودم آها يادم رفت بگم اميد مهندس كشتي ساز بود و 29 سالش بود من اون موقع 16 سالم بود 13 سال ازم بزرگتر بود خيلي مهربون بود انقدر مهربون كه من احساس ميكردم بابامه خيلي بيش تر از دوست پسر بودن بابا بود من بهش ميگفتم بابايي خودمو براش لوس ميكردمو باهاش بچگونه حرف ميزدم البته اينا ماله بعد از اون روزي بود كه گفتم ميخوام برم و ازم اجازه گرفت كه با تلفن باهام حرف بزنه منم شماره موبايله بابامو دادم آخه اون موقع همش دسته من بود در ضمن من تخس تر و پر رو تر ازين حرفام كه خواسته هامو به خاطر ترس از كسي يا چيزي كنار بزارم اون مو قع برام مهم اين بود كه دله اميد و به دست بيارم البته اون موقع هيچ احساسي بهش نداشتم و ازون روز تصميم گرفته بودم پدر همه ي پسرا رو در بيارم و انصافاً كارم عال بود خيلي از دوست پسرامو درست زماني كه حس ميكردم بهم نياز دارن ول ميكردم فكر ميكردم بازيشون ميدم دريغ ازين كه بازي هاي عشقي كه بر پايه موندگاري نباشه هيچ وقت برنده نداره چه بي وفايي كني و چه بي وفايي ببيني آخرش بازنده اي و سزت كلاه رفته اميد هم ازين قضيه مثتسني نبود و گرفتاره من شد توري كه پهن كرده بودم و حالا ميفهمم كه اين روح من بود كه با هر زخمي كه به يه نفر ميزد خودش زخمي ميشد . اون شمال بهترين و قشنگ ترين مسافرتي بود كه تا حالا رفتم و در عينه حال مزخرف ترينو بدترين خاطره از سفر هام تو بيش تره لحظه هاي زندگيم احساساتم متناقض بوده و هست هميشه قشنگترين و بدترين لحظه هاي زندگيم تو يه لحظه اتفاق مي افته عجيبه نه؟ در عينه حال كه از مسافرت و هواي شمال و بزن و برقص تو جاده و باهم بودن با دختر و پسرايي كه دوسشون داشتم و باهاشون خوش ميگذروندم تحقير ها و توهين هايي بود كخ به خاطر وضعت بابام بهش ميشد و منوديوونه ميكرد من به معناي واقعي عاشقه پدرم بود خدا شاهده كه ازونايي كه جلوي چشم من اونطوري كوچيكش ميكردن و غرورشو ميشكوندن نميگذرم اميدوارم كه خدا هم ازشون نگذره نميخوام ياد بدي ها بيفتم از خوبي هاش ميگم كارمون شده بود صبح ها تو گرما و تو آفتاب تو دريا شنا و آ بازي بعد از نهار تا نزديكه غروب خوابيدن غروب تا شب هركي هركاري دوست داشت ميكرد منم يه جاي خلوت كناره ساحل پيدا كرده بودمو انو 2 – 3 ساعت و با اميد حرف ميزدم از كارايي كه ميكرديم ميگفتمو از زجرايي كه به خاطره بابام ميكشيدم ناله ميكردم براش گريه ميكردم اونم همه رو با همه وجود گوش ميداد و كمكم ميكرد واقعا برام حكم يه مشاور و يه راهنماي اساسي رو داشت هرچي بود سنش از من خيلي زياد تر بود و چون خاصيتم اينه كه اگه دوستم بگه چادر سرت كن ميكنم و ميمينم بگه دامن كوتا ميپوشم همه حرفاي اونو گوش ميدادم. هنوزم با وجود اون عشقي كه به اشك نهاييم دارم نميتونم منكر اين شم كه اميد قشنگترين و با ارزش ترين رابطه ي احساسيم بود كه با حماقت خريت و بچگي از دستش دادم. وقتي براش گريه ميكرم فقط قربون صدقم ميرفت و آرومم ميكرد يه شب كه من و شيما تنها تو ويلا بود پسر عموم اومد و شيما رو برد لب ساحل كه قليون دزست كنن منم گفتم يه دوش ميگيرم ميام اون موقع بابام جون منو قسم خورده بود كه ديگه لب به مشروب نميزنه منم باور كرده بودم و همه ي توهيناي اون آشغالارو به عشقه خوب شدن بابام تحمل ميكردم هر شب كلي واسه اميد تعريف ميكردم كه اگه بابام خوب شه مياد پيشمون و با ما زندگي ميكنه اونوقت تو مياي خواستگاريمو من به جاي اينكه بهت بگم " باباييه كچله من" بهت ميگيم " شوهر كچله من " اونم ميخنديد و ميگفت اين آخري رو راست گفتي اما اگه بابات نبودم من ميتونم تورواز مامانت بخوام بيچاره اون خوب ميدونست كه من الكي دل خوشم ومن باهاش قهر ميكردم كه چرا انقدر نا اميدم ميكنه و مجبورش ميكرد تا نصفه شب خواهش كنه كه باهاش آشتي كنم
مي روم خسته افسرده وزار
سوي منزگه ويرانه ي خويش
به مي برم از شهر شما
دل شوريده وديوانه ي خويش
مي برم تا كه در آن نقطه ي دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بي جا تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو ،اي جلوه ي اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك
آه،بگذار بگريزم من
ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد واز شاخم چيد
شعله ي آه شدم ،صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم ،خنده به لب ، خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
اینم واسه خاطره این اشک آخریه
یا علی
الان كه دارم اينومينويسم تو شركتم اما امان از كار دولتي و بيكاري اين كه كار نيست از صبح تا شب پشت يه ميز نشستيمو بيكارو بي عار فقط همونگاه ميكنيم راستشو بخواين تصميم گرفتم به سفارش غوغاي گلم يه كم پامو فراتر بذارمو همه ي داستانامو تعريف كنم اونم مفصل نه با ترس و لرز و نه با ترديد اينجا كه كسي منو نميشناسه پس دليلي واسه ترسيدن ندارم فقط . فقط ميمونه خالي شدن من البته اگه افشينه عزيزم كه الان تقريباً ميخواد ناجيم باشه اينو بخونه يه چيزايي عوض ميشه چون اعترافام سنگينه اما هرچي باشه بهتر از يه عمر خفه شدن و سكوت اجباريه اينجوري حداقل ميدونم شايد يكي مثه غوغا كه انگيزه ي من واسه نوشتن بود بتونه كمكم كنه مرسي از حو صلتون اينم بگم وسطاش شعر مينويسم اما اين شعرا همه مربوط به احساسات الانمه اون موقعي كه اين اتفاقا برام مي افتاد هيچ درك و فهمي از شعر نداشتم يكي از همين به اصطلاح اشكا كه دنياي منو عوض كرد اين فهمو بهم داد
داستانه ميلاد و تعريف كردم گفتم كه تموم شد چون دل مشغوليه سخت تري داشتم نميدونستم كه چرا همه اين اتفاقا واسه من مي افته آدم گاهي وقتا خبر نداره كه بد بختي هاي خيلي بزرگتري هم انتظارشو ميكشه من مونده بودمو كشمكش هاي توي خونه سر اينكه ميگفتم اگه بگين برو پيش بابات زندگي كن فرار ميكنم راستشو بگم يه روز مدرسه نرفتم تا بعد از ظهر تو خيابونا راه ميرفتم خسته بودم خيلي هم گرسنم بود هرچي فكر كردم ديدم بيش تر ازين نميتونم ادامه بدم برگشتم خونه جاتون خالي يه كتكم خوشگلم خوردم اما چون همه ميدونستن من خيلي احمق تر ازين حرفام كه وقتي كاري رو ميكنم به عاقبتش فكر كنم واسه همين ديگه كسي پا پيچم نميشد زندگيم آروم شده بود البته مامانم خيلي عصبي بود و من شديداًشيطون بودم هر بار خبر يه خرابكاري جديد به گوشش ميرسيد من خيلي بچه تر ازين بودم كه يه چيزايي رو بفهمم همش 13 سالم بود مامانم يه دايي داشت كه يه پسر و دختر هم سنه من داشتن من هم كه اصولا تنها بودم وقتي ميرفتيم اونجا خيلي بهم خوش ميگذشت يه بار كه رفتيم اونجا كلي اصرار كردم كه شب بمونم مامانم موافقت كرد و من موندم فرداي اون روز دخترش تجديد آورده بود رفتكه امتحان بده پسرش هم رفت توي كوچه با دوستاش بازي كنه من موندم و دايي مامانم داشتم خودمو سرگرم ميكردم كه از پشت بغلم كرد گفت بيا يريم باهم بازي كنيم من احمق هم خوشحال شدم دريغ ازين كه بدونم مردا آشنا و غريبه نميفهمن نه سن حاليشونه نه نسبت كاري با من نداشت چون ميدونست كه مي تونم زندگيشو به باد بدم فقط يه كم تخليه ي اون حس حيووني بود كه خيلي وقتا مطمئن ميشم عامل اصليه بد بختيه آدماس من انقدر كوچيك بودم كه فكر ميكردم وقتي ميخوان بچه دار شن خدا نور به شكم مامانا ميتابونه تا اون موقع هم هيچ فرقي بين پسر و دختر نمي ديدم اما با اين همه نميدونم چرا جرئت نكردم به كسي چيزي بگم تنها چيزي كه اذيتم ميكرد خوابايي بود كه شبا ميديدم خواب ميديدم يكي دنبالمه بهم كه ميرسه ميگيرتم من جيغ ميزدم اون دستماليم ميكرد و با صداي مامانم ميپريدم از ترس اينكه مامانم بويي ببره خودمو كنترل كردم شايد باور نكنين اما من قدرت عجيبي تو كنترل خودم دارم موقعي كه بهم خبر دادن پدرو فوت كرده 4 ماه بود نديده بودمش اما از ترس اينكه مامان بزرگم بفهمه يه ساعت تموم جلوش نشستمو به حرفاش خنديدم. بگذريم اون قضيه واسه من تموم شده بود با خودم عهد بستم كه حتي اگه تنها ترين آدم روي زمين شدم هم پامو خونه ي اونا نذارم تا همين پارسال هم سر قولم بودم ، اون اولين تجربه ي تلخ زندگيم بود اولين چيزي كه تفاوت منو به عنوان يه دختر از يه پسر برام مشخص كرد ديگه فهميدم كه زمان بي خيالي تموم شده مامانم هميشه ميگفت كه خيلي از مردا كثيفن و بايد مراقبه خودم باشم اما من نميفهميدم فكرتون جاي بد نره اون كاري با من نداشت اما همين قدر كه دستش به بدن من خورده بود براي من كه بچه بودم خيلي دردناك بود. من از بچگي تفكرات متفاوت و عجيبي داشتم جوري كه وقتي 5-6 سالم بود ميگفتن كه غير طبيعي هستم ازون موقع تفكراي عجيبي راجع به خدا و علت آفريده شدنم داشتم هميشه فكر ميكردم و ميكنم كه هر آدمي واسه يه دليلي آفريده شده فكر ميكنم هر كدوم از ما اونجا تو يه عالمه ديگه با خدا قول و قرارايي گذاشتيم و تعهد كرديم كه اينجا وظايفي رو انجام بديم فكر ميكردم اولين و مهم ترين وظيفه ي من اينه كه جسمي رو كه خدا از روح خودش توش دميده از دسترس آدماي كثسفي كه هيچي از روح توي اون جسم نميفهمن و تنها چيزي كه ميبينن شكل و حالته بدنه دور نگه دارم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ كه چقدر خوب انجام دادم الان كه فكر ميكنم حس ميكنم علاوه بر جسمم كه روح خدا توشه، روحي كه خدا بهم هديه داده تا رشد كنم و به كمال برسم رو هم به لجن كشيدم.
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود آدم آورد به اين دير خراب آبادم
ازون موقع تصميم گرفتم كه ديگه به هيچ مرد و پسري نزديك نشم با باباي خودم معذب بودم يه بار با عمه و بابام رفتيم شمال شب پيش بابام خوابيدم از ترسم تا صبح بيدار بودم انقدر وول زدم كه بابام كفرش در اومد رفت يه اتاق ديگه بعدش تازه من خوابم برد اما امان از دوست كه اگه خوب باشه آدمو به عرش ميرسونه و اگه بد باشه خاكت ميكنه يه دوست داشتم كه خيلي شيطون بود اسمش مژگان بود من عاشقش بودم ميگفت ماست سياهه ميگفتم آره يه پسر بود سر كوچمون مغازه لوازم آرايشي داشت اسمش مسعود بود خيلي قيافه ي معصوم و با نمكي داشت اين بيچاره خيلي وقتا به من پا داده بود اما من محل نميذاشتم يه روز با مژگان رفتيم خريد كنيم ديدش و بهم گفت احمقي اگه قبول نكني همه بچه هاي مدرسه آرزوشونه با اين باشن خوب منم تو يه سني بودم كه بر تري رو به اين چيزا ميديدن قبولش كردم هيچ وقت يادم نميره اولين باري كه بهش زنگ زدم تمام بدنم ميلرزيد انقدر عصبي بودم كه خدا ميدونه داشتم ميمردم يه كم كه باهام حرف زد آروم شدم ازون موقع به بعد مسعود شد مونس تنهايي هام از غصه هام براش ميگفتم درد و دل ميكردم اكثر وقتا از صبح كه بيدار ميشدم تا عصر كه مامانم بياد 6 ساعت باهم حرف ميزديم خيلي وقتا هم ظهر ها ميرفتم پيشش ميدونست كه اولين دوست پسره منه و اذيتم نميكرد اما خيلي بي شرف بود آروم آروم شروع كرد اولين باري كه بهم پيشنها داد دستشو بگيرم خيلي بهم بر خورد اما آروم ژاروم وارد شد و دستمو تو دستاش گرفت خنده داره اما از زوره وجوان درد يه هفته دستم درد ميكرد. خلاصه اولين باري كه باهاش رفتم بيرون وقتي بود كه داشتم ميرفتم كلاس زبان از ميدون وليعصر تا ميدون انقلاب پياده رفتيم كف پاهام تاول زده بود از بس تند راه ميرفتم J بيش تر از ترس كلانتري بود دريغ ازين كه بفهممم به اون يه نصفه آدم كي شك ميكرد كه دوست پسر داشته باشه؟
بعد ازون روز يه بار بهم گفت كه طبقه ي بالاي خونه ما خاليه بيا بريم اونجا كه راحت باشي خدا خيرش بده مژگان نذاشت من برم منم هر بار اصرار هاي مسعود و يه جوري ميپيچوندم تا اينكه يه روز تو مدرسه ها مسعود اومد دمه مدرسه دنبالم اما رفت خيلي جلوتر از من ايستاد ديدمش گذشتو تموم شد اون روز فرداش تو مدرسه يه دختره يقه ي منو گرفت كه تو غلط كردي با دوست پسر من دوست شدي انگار دنيا روسرم خراب شده بود ديگه هيچي از اون روز نفهميدم دو زنگ از كلاسارو گريه كردم دو زنگم آخرم پيچوندم از روي ديوار پريدم بيرون و تو خيابون راه رفتم آخر اون روز باز با خودم كنار اومدم كه بايد مسعود و بسپرم به صاحبش شب قبلم با هم حرفمون شده بود و بهم گفته بود خيلي بچه اي عصر اون روز بهش زنگ زدمو گفتم كه ميرم و هر وقت بزرگ شدم بهت زنگ ميزنم.
ماجراي مسعود و دوستيه 3 – 4 ماهه هم با يه حرف تموم شد بماند كه چقدر خودمو تو لباس عروس كنارش ميديدم.
بعد از مسعود دو تا ماجراي ديگه بازم عينه اون برام پيش اومد با همون روال ديگه فكر ميكردم پسر باز شدم و ختم روزگار دريغ ازين كه بدونم كثافت كاري عينه اقيانوسه محوه زيبايي ظاهريش ميشي و ميري جلو انقدر كه يه وقتي به خودت مياي كه آب صد متر از سر تو بالا تره........
من غريقه بركه ي عشقم
آندم كه تو رسي بر بالينم
نفسي نيست
كه از روي عشق يا كه شوق ديدار
يا كه از التهاب بوسه هاي گرم تو
بدمد بر روي آن گونه هاي سرخ كه آتش ميكشد هر لحضه بر جانم
اسمه اولي محمد بود عينه مسعود بود با اين تفاوت كه اونو با دوست دخترش تو خيابون ديدم و دومي ميثم كه همين اتفاقا افتاد ولي يه كم جالبتر يه روز رفته بودم خونه يكي از دوستام مهموني يه دوستشم اومده بود رفتم كنار پنجرشون داشتم بيرونو نگاه ميكردم توخونه روبروييشون ميثمو ديدم از حموم اومده بود داشت حولشو پهن ميكرد روي طناب توي بالكن ديدمش خندم گرفت دوستمو صدا كردم گفتم اين ديوونه رو نگاه پروانه كه دوست الهام بود گفت به عشقه من نگو ديوونه ها گفت من همسايه پايينيشم عاشقشم اونم ميگه دوستم داره گفته ميگيرتم ميريم آلمان زندگي كنيم آخه مامان باباي ميثم آلمان بودن J بازم دنيا اومد رو فرق سر من اما هيچي نگفتم فقط ديگه بهش زنگ نزدم موبايل كه نداشتم اونم شماره خونه رو نداشت رابطمون تموم شد به همين سادگي J اون روز به بعد ديگه تصميم گرفتم به وفاداريه هيچ پسري دل خوش نكنم و ديگه هم اينكه تنها باشم و بي رقيب برام مهم نباشه همونم شد تو آخرين اشكم كه هنوزم ميپرستمش هم اين بي قيد و بندي نسبت به رقيب بود و اصلاً به ححالم فرقي نميكرد كه با كسي هست يا نه J واسه يه پست بسه نه؟ انگشتام شكست از صداي كيبورد هم جيغ همه در اومده عوضش مدير عامل الان برام يه ميليون اضافه كار مينويسه الان عاشقه كارمند فعالش ميشه فعلاً خداحافظ همگي
دفعه پیش که نوشتم اصلاْ فکر نمیکردم کسی حاضر شه که به این مزخرفات گوش بده اما چون نظر دادین خوشحال شدم و ادامه میدم نوشین جونم تو نظرا گفته بودی خیلی خری قربونت برم خره دو پا اگه تا حالا ندیدی بیا منو ببین :)) بذار بگم همه اشکامو اونوقت میبینی که خر کیه از همتونم ممنونم که میخونین برم سراغ داستانم .
بعد ازون قضیه تازه فهمیدم که من واسه این کارا هنوز خیلی بچم چون خیلی اذیت میشدم و تو خونه گرفتاره جدایی مامان و بابم بودم یه مدت تقریباْ یه ساله دور هرچی پسر بود خط کشیدم و دیگه نگاهم به هیچ کدوممشون نمیکردم تابستون اون سال ما اسباب کشی کردیم و رفتیم خونه جدیدمون خونه ای که کلی از خاطرات خوب و بد زندگیم توش رغم خورده بود دوسش داشتم و دارم اتاق من از دو طرف پنجره داشت یکی قدی و بلند یکیم کوتاه چون طبقه اول بودیم از کوچه هم زیاد فاصله نداشتیم و سر و صداها قشنگ توی خونه میومد به قول معروف من و گوش و دل و این جان عاشق (از سرونیده های خودم) یکی بود که خونشون تو کوچه ی ما بود اسمش میلاد بود همسایه رم به رویی ما هم یه پسر هم سنه من داشت که اسمش نیما بود و دوست صمیمی میلاد بود اینا هر روز جمع میشدن پایین پنجره ی اتاق منو چرت و پرت میگفتن منم که بیکار بودم و تنها درسم که خبری نبود مامانم سرکار بود من تنها توی خونه گاهی وقتا دو سه ساعت پنجره رو باز میکردم و مینشستم حرفای اونارو گوش میکردم گاهی وقتا میخندیدم انقدر بلند که متوجه یه چیزایی میشدن اما من پر رو تر از اونی بودم که سر گرمی قشنگه روزای بیکاری و تنهاییمو واسه آبرو ریزی ول کنم باز بشم همون ترنم تنهای همیشگی که وقتشو فقط با شنیدن آهنگایی که درداشو واسش میخوند پر کنم خلاصه منم شده بودم یه عضو از اجتماع اونا بدون این که بدونن بقیشون خیلی وقتا فحش های ناجور بهم میدادن اما بینشون یکی بود که از همه با ادب تر و با نمک تر بود کنجکاو بودم که بدونم صدای کیه اما راستشو بگم از دل هرجاییه خودم میترسیدم میدونستم همینجوریم نمیتونم نگاهمو احساسمو کنترل کنم اگه میدیدمش که دیگه هیچی وقتی مامان میومد و من بیرون میرفتم دیگه رفته بودن تا این که یه روز مامان زود اومد و گفت حاضر شم تا بریم پیش مامان بزرگم یادم رفت بگم ازون میلاد که گفتم خوشم میومد قدش کوتاه بود اما چشمای خوشگلی داشت مشکی بود رنگه شب موهاشم همینطور توی چشماش به خدا ستاره داشت برق میزد من دوسشداشتم اما عاشقش نبودم چون دلم دو قسمت بود شبا به نگاه کردن رفت و آمد های میلاد از پشت پنجره و روزا به شنیدن صدای اون که نمیدونستم کیه اون روز که با مامانم رفتم بیرون همه ی اونا جلوی خونمون جمع بودن مامانم که دیده بود من عینه عبدل فضول چسبیدم به پنجره دعوام کرد فکر میکنم صداشو شنیده بودن و مطمئن شده بودن یکی تو این خونه حرفاشونو میشنوه تا حالا ندیده بودنم اما اون روز دیدنم یادش بخیر بچه بودم دست به صورتم نزده بودم یه متر و نیم سیبیل داشتم :)) وقتی اومدم بیرون سرم پایین بود میخواستم نبیننم اما صداشو که شنیدم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم سرمو آوردم بالا صاحب صدایی که خیلی وقتا تو تنهایی باهام حرف میزد مال تصویری بود که تو شبا میدیم میلاد شد الهه ی عشق من دیگه دلمم تو خونه آروم نمیشد روزی صد بار میرفتم کنار پنجره صداشو میشنیدم یه روزنمیومد گریم میگرفت انقدر تابلو شده بودم که خودشم فهمیده بود مامانمم فهمید دیگه رو و حیا رو گذاشتم کنار و خودم اعتراف کردم که عاشقش شدم مامانم هیچی نمیگفت فقط میگفت یه وقت باهاش حرف نزنیا از چشمش می افتی راست راستی کلک خوبی بود واسه اینکه منو از حرف زدن باهاش دور کنه وقتی بهم پیشنهاد صحبت میداد و من بی تفاوت رد میشدم میمردم اما حسابش نمیکرد.
به الانم نگاه نکنین من کوه غرور بودم آخرین اشک زندگیم این کارو باهام کرده میگم آخری چون دیگه چیزی واسه این که به خاطرش زنده بمونم ندارم خودمو خوب میشناسم همیشه اول جرقه ی یه کار تو ذهنم زده میشه و بعدش خودش انجام میشه الانم جرقه ی رفتن خورده و داره یواش یواش پر رنگ میشه هر روز بیش تر از دیروز دلتنگه رفتن میشم اینجا کسیو ندارم که به خاطر ن زنده باشه منم به خاطر کسی زنده نیستم اما اونجا بابام هست .
ببخشید پرت شدم خلاصه که انقدر پیش رفت تا یه روز در خونشون باز بو یه خانم چاق کثیف و شلخته تو خونشون بود که داشت داد میزد حماقت از سر و روش میبارید انقدر از فکره اینکه مامان میلاد باشه گریه کردم که بازم عینه دفعه قبل تب کردم داشتم دق میکردم اما میلاد من ازونجا رفت ازون خونه ازون کوچه ازون محله رفت که رفت آخرین روز رفتن شمارشو نوشت و گذاشت پشت پنجره برداشتم اما انقدر بچه بودم که فکر کردم اگه زنگ بزنم از چشمش میوفتم و نزدم یه ماه تموم اشک ریختم انقدر آهنگه " دلم برات تنگ شده " شهیاد و گوش دادمو گریه کردم که خدا دلش سوخت و یه کاری کرد که اونو فراموش کنم کارش خوب نبود اما موفق شدم مامان بابام جدا شدن و من موندمو انتخاب واسه زندگی آیندم که باید بین دو تیکه از وجودم یکی رو انتخاب میکردم این شد که میلاد هم شد یه خاطره از روزای بچگیم پارسال دیدمش اما دیگه هیچ حسی بهش نداشتم اشک آخری که از همه مفصل تره منو از دنیا بریده دیگه هیچی و هیچ کس تکونم نمیده :) میگم بهتون راستی یادم رفت بگم سوم دبستان هم که بودم تو کوچه یه همبازی داشتم اسمش فرید بود دوسش داشتم یه بار رفتیم مسافرت اومدیم دیدم ازونجا رفتن اینو نمیشه اشک حساب کرد چیزی ازش یادم نمیاد تا برنامه بعدی شب همگی خوش بازم بهم سر بزنین.
این وبلاگو به تقلید از دوسته گلم غوغا مینویسم اما انگیزم اینه که خالی شم علاوه بر اون یه کاری پیدا کردم که تایپ زیاد لازم داره اما من تایپ فارسیم کنده میخوام تقویت شه
واسه همینم میخوام اینو بنویسم میخوام از اولین تجربه ی زندگیم شروع کنم یه جاهاییش بی خود و به درد نخوره یه جاهاییش قشنگه یه جاهاییش اعصاب خورد کنه اما بد نیست من همیشه مینویسم اما این بار احساس میکنم که فرق میکنه حس میکنم لازم دارم که نوشته هامو یکی دیگه هم بخونه من اصلا بلد نیستم که ادبی بنویسم همش محاورس اگه خستتون میکنه ببخشید .
الان ۲۱ سالمه نمیدونم چی گم اما بالغ بر ۲۱۰۰۰ اتفاقه کوچیک و بزرگ واسم پیش اومده که همه رو خواسته خدا میدونم احساس میکنم همیشه سایش روی زندگیم بوده با کمک اون من الن زندم و سالمم با کمک اون من اینجام تو خیابونا ولو نیشتم از خودم بگم مامان بابام وقتی ۹ سالم بود از هم جدا شدن من بینه مامانو بابا مامانو واسه زندگی انتخاب کردم هفته ای یکی دوبار پدرمو میدیدم اما خیلی دوسش داشتم میخواستم که هزار سال زنده باشه اما خدا نخواست دو سال پیش اونو برد پیش خودش نمیدونم راحت شد یا نه اما خدا بیامرزتش ولش کن بی خیاله این حرفا از خودم بگم اولین باری که عاشق شدم اول راهنمایی بودم خیلی کوچولو بودم اما عاشق شده بودم یه پسر بود با قد بلند و موهای تقریبا بلند چشم و ابروی مشکی و لاغر من همش تا کمرش قدم بود اون روزا فکر میکردم اگه یکی با یه پسر حرف بزنه باید بره بمیره نمیدونم چرا اما عقیده بود دیگه خودمم خیلی قبولش داشتم به جان خودم از عشقش تب میکردم شده بود زندگیم شبا خواب میدیم که با لباس عروس میدوام تو مغازش همیشه هم بیچاره مامانم دنبالم بود که نذاره بهش برسم آخه از مامانم خیلی میترسیدم خلاصه که میرفتم تو بغلش و با گریه از خواب میپریدم و تب میکردم تا صبح براش گریه میکردم خودشم میدونست که دوسش دارم چون هر روز صد بار با صد بهونه از جلوی مغازش رد میشدم خلاصه که انقدر پاییدمش که اومد جلو گفت توچند سالته با هزار بدبختی گفتم ۱۲ ناگفته نماند من از بچگی تپلی بودم بهم میخورد ۱۵ ۱۶ باشم مرتیکه بی ادب همچین بلند بلند تو خیابون خندید آب شدم از خجالت همون شد که از چشمم افتاد دیگه نمیخواستمش بر عکس شده بود اون عاشقم شده بود دیگه ولم نمیکرد انقدرم چشم چرونی کرد که صاحب کارش اخراجش کرد این اولین ماجرای عشقیم بود که کلی واسش گریه کردم واسه همین اسمه این پستو گذاشتم اشک اول حالا بشمارین ببینین چند تا اشک میشه تا بعد دوستون دارم .

